|
فصل نو | ||
|
مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد… هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد: ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم. یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت: مبادا بروی … کندو خیلی خطر دارد! مورچه گفت: بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد…! بالدار گفت:آنجا نیش زنبور است. مورچه گفت:من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم. بالدار گفت:عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند. مورچه گفت:اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد!!! بالدار گفت:خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی… مورچه گفت:اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید! بالدار گفت:ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم. مورچه گفت: پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت. بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد. مگسی سر رسید و گفت: بیچاره مورچه! عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم… مورچه گفت: آفرین، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیرخواه!!! مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت… مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند…! مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند… مور را چون با عسل افتاد کار / دست و پایش در عسل شد استوار از تپیدن سست شد پیوند او / دست و پا زد، سخت تر شد بند او هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد: عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم !!! گر جوی دادم دو جو اکنون دهم / تا از این درماندگی بیرون جهم مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است… این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد… طبقه بندی: داستان های آموزنده،
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در
آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد. ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل! یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید. ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود. اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست ! ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند ! قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم : یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند ! و سوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!
طبقه بندی: داستان های آموزنده،
یک پیرمرد بازنشسته خانه ی جدیدی در
نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته ی اول همه چیز به خوبی و خوشی گذشت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه پس از تعطیلی کلاس ها 3 تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند هر چیزی که در خیابان افتاده بود شوت می کردند و سروصدای عجیبی به راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد مختل شده بود. این بود که پیرمرد تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت : بچه ها! شما خیلی بامزه هستید از این که می بینم اینقدر بانشاط هستید خوشحالم من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید من روزی 1000 تومن به شما می دهم که بیایید اینجا و همین کار را بکنید بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد پیرمرد به آنها گفت: ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی توانم روزی 100 تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟ بچه ها با تعجب و ناراحتی گفتند: صد تومن!؟ اگه فکر می کنی به خاطر 100 تومن حاضریم این همه بطری و نوشابه و چیزهای دیگر را شوت کنیم کور خوندی ما نیستیم! از آن پس پیرمرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد. طبقه بندی: داستان های آموزنده،
کلاه فروشی روزی از جنگلی می گذشت.
تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند. لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید. وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست . بالای سرش را نگاه کرد . تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد. در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند. او کلاه را ازسرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند. به فکرش رسید... که کلاه خود را روی زمین پرت کند. لذا این کار را کرد. میمونها هم کلاهها را بطرف زمین پرت کردند. او همه کلاه ها را جمع کرد و روانه شهر شد. سالهای بعد نوه او هم کلاه فروش شد. پدر بزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد و تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش آمد چگونه برخورد کند. یک روز که او از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد او شروع به خاراندن سرش کرد. میمون ها هم همان کار را کردند. او کلاهش را برداشت ,میمون ها هم این کار را کردند. نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت. ولی میمون ها این کار را نکردند. یکی از میمون ها از درخت پایین آمد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت : فکر می کنی فقط تو پدر بزرگ داری طبقه بندی: داستان های آموزنده،
دانستن این مطلب كه افرادی نیز وجود دارند كه ما را، با تمام خوبیها و
بدیهایمان (البته در حد تعادل!) دوست خواهند داشت، آرامشبخش است. چیزی
كه این افراد را از سایر مردمان متمایز میسازد این است كه آنان ما را با
وجود همه نقصهایمان قبول دارند و ما با گفتن جملاتی مانند: «وقتی كه با
او هستم، میتوانم خودم باشم.» یا «او مرا با همین خصوصیاتی كه دارم، دوست
دارد.» آنان را شناخته و ستایش میكنیم. در هر رابطهای كه گفته شود: «مرا
یا آنگونه كه هستم بپذیر یا اصلا قبولم نكن.» اشاره به این مطلب دارد كه هر
شكل دیگری غیراز خودمان شدن، فریب دادن خود و دیگران است. بیشتر ما در
مدرسه برای نخستین بار پی بردیم كه در دنیا كسانی وجود دارند كه ما را
آنگونه كه هستیم قبول ندارند. این درس سختی بود ولی به ما آموخت كه برای
وفق دادن خود با اوضاع، تغییر كنیم. از خود انتقاد میكنید؟ ما در فرو نشاندن انگیزههای طبیعی كه موجب تمایزمان از دیگران میشود همیشه در تلاشیم. با این همه، هنوز در ما جنبه دیگری وجود دارد كه پیوسته به داشتن شخصیتی از آن خود اصرار میورزد. هنگامی كه كسی بهخصوصیات فردی ما توجه میكند بینهایت خوشحال میشویم. هیچ تعریفی از این ظریفتر نیست كه نكات خاص و یگانه كسی را كه موجب فردیت او شده است، بشناسیم. درست است كه ما در دنیایی زندگی میكنیم كه لازمهاش تطابق پیدا كردن است، الگوهایی كه باید از آنها پیروی كنیم و قوانینی كه باید از آنها اطاعت كنیم. آنچه وجود ندارد، تشویق كافی برای مواقعی است كه سعی میكنیم خودمان باشیم. همیشه كسانی هستند كه میكوشند همه را یكسان و همگون كنند و اگر ما تسلیم شویم، دیگر اعجاب و خلاقیت نخواهیم داشت. ما نسبت بهخود منتقدان بیرحمی هستیم و نكات مثبت خویش را كمتر میبینیم و بروز میدهیم. حقیقت دارد كه تصورات ما در مورد خودمان، انعكاس تصورات دیگران درباره ماست. اگر احساس خوب نبودن، خستگی یا بیهودگی میكنیم مسلما ابتدا علتش این است كه تصور میكنیم دیگران در مورد ما چنین پنداری دارند. خب، ممكن است دیگران درباره ما اشتباه كنند یا اینكه ما خودمان خوبیهای خویش را بروز نداده باشیم. هرگز یادمان نرود كه اگر ما خود را دوست نداشته باشیم، هیچ كس دیگری نیز ما را دوست نخواهد داشت زیرا هنگامی كه خود را بیارزش میكنیم، دیگران نیز همین كار را خواهند كرد. افسوس خوردن كافی است همه ما گاهی احساس رد شدن و دوست نداشته شدن را داریم، شاید برای لحظهای تصور میكنیم كه با دنیا هماهنگ نیستیم یا ارزشمان از دیگران كمتر است. با این همه، باید به خاطر بسپاریم كه ما همان چیزی هستیم كه در آخرین تجزیه و تحلیل از خود داشتهایم. انسان همان اندازه خوشبخت است كه در ذهنش احساس میكند. اگر احساس میكنیم كه زشت هستیم، به خاطر داشته باشیم كه زیبایی جنبههای گوناگونی دارد. اگر احساس تنهایی میكنیم، منتظر نشویم كه دیگران به سراغ ما بیایند، خود به سوی آنها برویم. هرگز نباید فراموش كنیم كه هیچكس كامل نیست و این بخشی از حالات انسانی ماست. ما باید یاد بگیریم كه نقصهای خود را دوست بداریم و زمان و عمر خود را با دوست نداشتن خود از دست ندهیم. نكته غمانگیز این است كه هر چه از دست برود، هرگز دوباره به دست نخواهد آمد. هیچیك از ما قادر به زنده كردن گذشته و جبران كوتاهیهای خود مان نخواهیم بود. امكانات خندیدن حالا را به امید فردای نامعلوم از دست دادن، جبرانناپذیر است. زمان حتی برای جوانترین ما نیز محدود است. زمان آن چیزی است كه فقط اكنون در اختیار ماست پس عمر خود را با افسوس بر گذشته تمام شده و آینده نیامده تلف نكنیم. جملات زیر را به دقت بخوانید و درصورتی كه هر یك از آنها با وضعیت فعلی شما مطابقت دارد، پاسخ بله و چنانچه به هیچ شكلی با وضعیت شما مطابقت ندارد، پاسخ خیر بدهید. همه ما گاهی احساس رد شدن و دوست نداشته شدن را داریم، شاید برای لحظهای تصور میكنیم كه با دنیا هماهنگ نیستیم یا ارزشمان از دیگران كمتر است. با این همه، باید به خاطر بسپاریم كه ما همان چیزی هستیم كه در آخرین تجزیه و تحلیل از خود داشتهایم. بله خیر بیشتر اوقات در خواب و خیال به سر میبرم. اغلب آرزو می كنم ای كاش فرد دیگری بودم. صحبت كردن در مقابل دیگران برایم سخت است. آرزو میكنم كه ای كاش جوانتر بودم. چیزهای زیادی در من وجود دارد كه اگر میتوانستم آنها را تغییر میدادم. همیشه كسی باید به من بگوید چه كار بكنم. انجام هر كار جدیدی وقت زیادی را از من میگیرد. اغلب از آنچه انجام دادهام، متاسفم. من به راحتی تسلیم میشوم. والدینم انتظارات بیش از حدی از من دارند. همه چیز در زندگی من گره خورده است. من به زیبایی دیگران نیستم. دیگران اغلب از من عیبجویی میكنند. دیگران در من احساس ناخوشایند بیكفایتی را بهوجود میآورند. به آسانی از سرزنش شدن ناراحت میشوم. من فردی شكست خورده هستم. از خود خیلی مطمئن هستم. من دوست داشتنی هستم. دیگران از بودن با من لذت میبرند. هرگز ناخشنود نیستم. تا آنجا كه بتوانم كار را به نحو احسن انجام میدهم. من خود را درك میكنم. میتوانم تصمیم بگیرم و به آن پایبند باشم. من اصلا كمرو نیستم. همیشه میدانم كه به مردم چه بگویم. كلید پاسخها از سوال یك تا سوال 16 به هر پاسخ بله یك امتیاز بدهید و به پاسخهای خیر امتیازی ندهید. از سوال 17 تا سوال 25 به هر پاسخ خیر یك نمره داده و به پاسخهای بله نمرهای ندهید.
چند تمرین ساده برای بالابردن عزت نفس كاغذی را بردارید و یك طرف آن خصوصیات مثبت خود را بنویسید. با خود مهربان باشید و با دید مثبت بنویسید. میتوانید از افراد مورد اعتمادتان كمك بگیرید. در طرف دیگر كاغذ خصوصیات منفی خود را بنویسید البته باز هم با دیدی مثبت، نه انتقادی. 2طرف را با هم مقایسه كنید. اگر دیدتان را نسبت بهخود عوض كنید همه چیز عوض خواهد شد. خود را كوچك نشمارید. خود را دست كم نگیرید. برای خودتان ارزش قائل شوید. از زندگی همراه با سرزنش خود دست بردارید. آن طور كه فكر میكنید بد نیستید. از مقایسه خود با دیگران دست بر دارید، از این كار غیر از پایین بردن اعتماد به نفستان چیز دیگری عایدتان نمیشود. بهخودتان برسید، به ظاهرتان اهمیت بدهید. برای وقتتان ارزش قائل شوید. از افراد بدبین و كسانی كه به شما حسادت كرده یا شما را تحقیر میكنند دوری كنید. برای نظر دیگران بیش از حد لازم ارزش قائل نشوید. فراموش نكنید آنها هم انسانهایی مثل شما هستند. بهخود بگویید كه بهترین هستید. بهخود بباورانید كه میتوانید كارها را به بهترین شكل ممكن انجام دهید. وقت را از دست ندهید، زمان برای هیچ كس صبر نمیكند. طبقه بندی: تست های روانشناسی،
هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ... هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند ! با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند ! مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟! هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ... چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟! هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند ... طبقه بندی: داستان های آموزنده، |
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||